٫٫
ظالم ٫٫
تو قلبم را نمی دیدی تو عشقم را نفهمیدی
به پای تو گریستم من به اشک من تو خندیدی
چه معصومانه در عشقت مثال شمعی سوختم من
هزاران زجر دیدم و لب از گلایه دوختم من
به رویت خنده ها کردم اگر چه کوه درد بودم
ولی جز سردی از سویت نبود هرگز مرا سودم
تورا دوست داشتم و هرگز ز چشمانم نخواندی تو
مرا بیگانه دانستی کنار من نماندی تو
بگفتم عمر من بی تو سرا پا بی ثمر باشد
بگفتی تیر عشق تو به قلبم بی اثر باشد
نمی دانم چرا ظالم چنین با من تو بد کردی
ز هر سو آمدم بهرت تو راهم را سد کردی
چه گویم ناله ها کم نیست درون سینه جز غم نیست
برای حال زار من جز مرگ مرهم نیست
شعر از : میلاد
|
+| نوشته شده توسط
ستاره شب در جمعه بیستم مرداد 1385
|